در این قسمت می خواهم خاطرات روز دوم ( قسمت هــشتــم ) را بگذارم . مشاهده در ادامه مطلب ... بازندهمتفکر

خاطرات روز دوم ( قسمت هــشتـم )

 

 


بعد از چندین ساعت استراحت در کافی شاپ و رستوران هتل ، دوباره به شهربازی رفتیم و در آن جا بولینگ بازی کردم ! در شهربازی هم میباست پول { لیــــر } را به سکه تـبدیل میکردیم و آن سکه ها را هم درون دستگاه ها می انداختیم و بازی می کردیم ! من هم در آن زمان تازه خواندن زبان انگلیسی را شروع کرده بودم و نمیدانستم چی باید بگویم تا پول را به سکه تبدیل کنم! می گفتم : { Change } ! ادامه این خاطره در مطلبی به نام ( خاطرات روز سوم قسمت اول ) دنبال کنید .  بای بای